سیزده‌سالگی من به پلاک هشت می‌رود

کتاب خاطرات «همه سیزده‌سالگی‌ام» در برنامه «پلاک هشت» رادیو ایران بازخوانی می‌شود که روایت «مهدی طحانیان» نوجوان ۱۳ ساله‌ای که حاضرجوابی‌ها و خنده‌هایش «عدنان خیرالله» وزیر دفاع صدام را در دوران جنگ تحمیلی به تحیر وا‌داشت. علاوه بر این، برای اینکه خبرنگار زن خارجی بتواند با او مصاحبه کند او را مجبور به حفظ حجاب کرده است.

فرآوری-بخش فرهنگ پایداری تبیان
سیزده‌سالگی من به پلاک هشت می‌رود

«همه سیزده‌سالگی‌ام» عنوان خاطرات مهدی طحانیان، کوچک‌ترین سرباز امام (ره) در اسارتگاه‌های عراق به قلم گلستان جعفریان منتشرشده است که قسمت‌هایی از آن در برنامه پلاک هشت بازخوانی می‌شود.

این اثر دربردارنده خاطرات کوچک‌ترین سرباز امام (ره) در اسارتگاه‌های عراق است؛ روزهایی که مقاومت بسیاری از سربازان ایرانی، زندانبانان را به‌زانو درآورد.

از من پرسید: «تو از این رجال عراقی و فرماندهان باتجربه نمی‌ترسی با این جثه کوچکت؟» جواب دادم: «مگر می‌خواهیم در جنگ با شما کشتی بگیریم. با تفنگ می‌جنگیم. علاوه بر این، جثه شماها که بزرگ‌تر است راحت‌تر مورد هدف قرار می‌گیرد تا من کوچک». همین‌که این را شنید قهقهه‌هایش قطع شد و به فکر فرورفت

نویسنده این کتاب در گفت‌وگو با پلاک 8، خاطرنشان کرد: پرداختن به خاطرات طحانیان در قالب فعلی کتاب «همه سیزده‌سالگی‌ام» تلاشی است برای چگونگی و چرایی حضور دانش‌آموزان در جبهه‌های جنگ.

 جعفریان تلاش دارد تا خاطرات طحانیان را از زاویه جدیدی روایت کند.

برنامه «پلاک هشت» هرروز به‌غیراز جمعه‌ها ساعت 13:30 توسط دو گروه برنامه‌ساز از آنتن رادیو ایران پخش می‌شود. این هفته «پلاک هشت» به تهیه‌کنندگی زینب برومند و گویندگی کیوان همتی پخش می‌شود.

 

عدنان خیرالله در سیزده‌سالگی من

من آزاده سرافراز «مهدی طحانیان» نوجوان ۱۳ ساله‌ای هستم که در اردستان استان اصفهان به دنیا آمده و روزی در چنین معرکه‌ای حضورداشته است، می‌گوید: همان فرماندهی که در حال توضیح نقشه بود جلو آمد و از من پرسید: «تو از این رجال عراقی و فرماندهان باتجربه نمی‌ترسی با این جثه کوچکت؟» جواب دادم: «مگر می‌خواهیم در جنگ با شما کشتی بگیریم. با تفنگ می‌جنگیم. علاوه بر این، جثه شماها که بزرگ‌تر است راحت‌تر مورد هدف قرار می‌گیرد تا من کوچک». همین‌که این را شنید قهقهه‌هایش قطع شد و به فکر فرورفت.

بعدازآن و در دوران اسارت در روزنامه‌ها تصویر همان فرمانده را دیدیم و متوجه شدم کسی که این سؤال را از من کرده بود، «عدنان خیرالله» وزیر دفاع عراق و پسردایی صدام بوده است.

آن‌ها چند بار دیگر بعد ما را به مرگ کردند و برای اینکه برای همیشه از شر ما خلاص شوند به داخل کانتینری که در بیابان قرار داشت بردند و گفتند آن‌قدر در اینجا می‌مانید تا بپوسید؛ اما وقتی دیدند نمی‌توانند از ما سوءاستفاده کنند برای بازجویی به اداره استخبارات بغداد منتقل کردند.

 

کاتیوشا در سیزده‌سالگی من

نوجوان ۱۳ ساله‌ای را تصور کنید که «گریه»، جواز حضورش در جبهه شد و در چشم برهم‌زدنی، براثر انفجار گلوله‌های «کاتیوشا»، تعداد زیادی از دوستانش شهید می‌شوند.

در آن شرایط اسارت هم پیروز میدان، من بودم. عراقی‌ها چندین بار این کار را انجام دادند اما درس نگرفتند. احساس می‌کردند که اگر تهدیدم کنند کوتاه می‌آیم و تن به خواسته آن‌ها می‌دهم؛ اما هر بار که من و چند نفر دیگر از اسرا را که سن کمی داشتند با خود به این‌طرف و آن‌طرف می‌بردند، داستانی بود.

هر بار که نقشه‌هایشان شکست می‌خورد ما چهار نفر رزمنده نوجوانی را که در اختیار داشتند تهدید به مرگ می‌کردند. برای اولین بار و پس‌ازآنکه جواب محکمی دادم دست و پای من و سه نوجوان دیگر را که همراه خود آورده بودند بستند و نزدیکی خاک ایران آوردند. ما را در کنار خودروی جیپی که آتشبار «کاتیوشا» بر روی آن نصب‌شده بود گذاشتند و لوله‌های کاتیوشا را به سمت ایران تنظیم کردند. سپس خودشان چندین متر آن‌طرف‌تر رفتند تا در امان باشند چون آتش عقبه این سلاح بسیار شدید است و هر بار که شلیک می‌شود زمین را می‌لرزاند.

حدود ۴۰ موشک از این کاتیوشا شلیک کردند. هر بار که شلیک می‌شد خاک‌های رملی زیرمان که بسیار هم داغ شده بود بر روی بدنمان می‌نشست و احساس سوزش می‌کردیم. وقتی گلوله‌هایشان تمام شد چهارنفری به هم نگاه کردیم. تمام‌هیکلمان پر از خاک شده بود و فقط سفیدی چشممان معلوم بود. برای همین کلی خندیدیم؛ اما عراقی‌ها تهدید کردند که اگر دفعه بعد این حرف‌ها را بزنی شمارا به گلوله کاتیوشا می‌بندیم و شلیک می‌کنیم. با همان سرووضع خاکی به خرمشهر منتقل شدیم.

ادامه مطلب

نوشته شده در : چهارشنبه 22 شهریور 1396  ساعت :07:05 ب.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

خواب شهید مدافع حرم درباره شهادتش

شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) «محمد مسرور» در یکی از صفحات دفترچه یادداشت خود ماجرای خواب دیدار با امام سجاد (ع) و بشارت خبر شهادتش را تعریف کرده است.

 
شهید محمد مسرور

شهید «محمد مسرور» از طلبه های جوان و اهل شهرستان کازرون بود که در جریان عملیات آزادسازی شهرک های شیعه نشین نبل و الزهرا در سوریه به شهادت رسید.
پیکر این شهید مدافع حرم که از رزمندگان تیپ امام سجاد (ع) بود صبح روز سه شنبه 20 بهمن ماه در مراسمی با حضور مردم و مسئولان شهر کازرون تشییع و به خاک سپرده شد.

«محمد مسرور» در یکی از صفحات این دفتر خواب دیدار با امام سجاد (ع) و شنیدن خبر شهادت خود را تعریف کرده

از این شهید طلبه مدافع حرم دفترچه یادداشتی به یادگار مانده که روی جلد آن نوشته است: «راضی نیستم کسی به این دفترچه نگاه کند». تا زمان حیاتش هم کسی به آن نگاه نکرد تا بعد از شهادت که راز دفترچه پیدا شد.
«محمد مسرور» در یکی از صفحات این دفتر خواب دیدار با امام سجاد (ع) و شنیدن خبر شهادت خود را تعریف کرده و نوشته است:
این خواب خیلی مرا خوشحال کرد. خواب دیدم که امام سجاد (ع) نوید و خبر شهادت من را به مادرم می گوید و من چهره آن حضرت را دیده و به من فرمود تو به مقام شهادت می رسی و من در تمام طول عمرم به این خواب دل بسته ام و به امید شهادت در این دنیا مانده ام.

شهید محمد مسرور

هم اکنون که این خواب را می نویسم یقین دارم که شهادت نصیبم می شود و منتظر آن خواهم ماند تا کی خداوند صلاح بداند که من هم همچون شهیدان به مقام شهادت برسم و به جمع آنان بپیوندم. هم اکنون و همیشه در قنوت نمازم اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک است تا خداوند شهادت را نصیبم کند و از خداوند هیچ مرگی جز شهادت نمی خواهم.

ادامه مطلب

نوشته شده در : دوشنبه 16 فروردین 1395  ساعت :12:39 ب.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

پایی که در نوروز بازماند(مصاحبه)

پایی که در نوروز بازماند(مصاحبه)

ایام نوروز سال 1362 از دومین روز فروردین ماه تا دهم آن میزبان عملیاتی بود که همچون نامش «فتح المبین» بود و فتحی وسیع را برای رزمندگان اسلام به ارمغان آورد.

 
حسین پور عباس

«حسین پور عباس» جانباز ۷۰ درصد که پاهای خود را در همین فتح هدیه کرده  از ورودش به جبهه را تا حضور در «فتح المبین» و مجروحیتش را همچون داستانی روایی و شیرین چنین روایت می کند.

 

از 59 تا نوروز 61

سال ۵۹ با شروع جنگ تحمیلی در سن نوزده سالگی داوطلبانه وارد جبهه های جنگ شدم. اصلاً برایم قابل قبول نبود که دشمن به خود اجازه تعرض به خاک پاک ایران و جسارت به دین و ایمانم را بکند و من ساکت بمانم. حضور در کنار رزمندگان باعث شد تا عاشقانه به دنیا نگاه کنم حتی گاهی از کشتن عراقی های مزدور هم خودداری می کردم و با بستن رگبار گلوله در اطرافشان مجال فرار را برایشان ایجاد می کردم.
بعد از مدتی به عضویت رسمی سپاه درآمدم و همچنان در مناطق عملیاتی به سر می بردم تا بالأخره در فروردین سال ۶۱ به عنوان نیروهای عملیاتی در ساعت سی دقیقه نیمه شب دومین روز نوروز وارد عملیات فتح المبین با رمز مقدس «بسم الله الرحمن الرحیم؛ بسم الله القاسم الجبارین؛ «(یازهرا)» شدم.

فتح مبین سایت موشکی

آرام، آرام و درنهایت سکوت رزمندگان گردان از منطقه تپه چشمه در شب عملیات فتح المبین به سمت نیروهای دشمن حرکت کردند فاصله ما تا خط مقدم نیروهای عراقی زیاد نبود. تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول کرده بود وجود میدان مین و سیم خاردارهایی بود که دشمن در جلو خط مقدم خود داشت اما بحمدالله بعد از خواندن نام مبارک یا زهرا (س) به عنوان رمز عملیات، طولی نکشید که «سید جمشید صفویان» و دو فرمانده گروهان دیگر گردان بلال خبر سقوط خط مقدم نیروهای عراقی را در بی سیم ها فریاد زدند.
 ساعت 2 بعدازظهر با یک فرمان همه بچه های گردان آماده حرکت برای فتح سایت موشکی عراق شد. تا آنجا حدود 10 ساعت باید پیاده روی می کردیم اما اراده ها می گفت که هیچ مانعی نمی تواند جلودار آن عزم های آهنین باشد.

از طریق بیمارستان خانواده ام را خبر کرده بودند قبل از آمدنشان دو تا بالش به جای پاهایم گذاشتم مادر و برادران و خواهرم آمدند اما کسی متوجه قطع شدن پاهایم نشد

تپه ها و دره ها و شیارها را یکی پس از دیگری درمی نوردیدیم، در حقیقت هم به جنگ راه پرپیچ وخم طبیعت رفته بودیم هم به جنگ دشمنی متجاوز که نقطه ای سوق الجیشی را در تصرف خود داشت که با فتح آن، باقی مانده امید دشمن هم به یاس مبدل می شد.
 برای این که در دید و تیر دشمن نباشیم، مسیر را برای اختفا و پوشش از داخل شیار انتخاب کردیم، با نزدیک شدن به اذان مغرب توقف کرده و پس از وضو با صدای اذان مؤذن گردان، همه به نماز ایستادند اما به خاطر مسائل حفاظتی و امنیتی نمازها را به فردا خواندیم پس از نماز هر کس سر به سجده می برد، یکی طلب موفقیت کامل عملیات را از خداوند می کرد، دیگری طلب شفاعت و بخشش و بعضی هم الهی مَن لی غَیرُک زمزمه زبانشان بود.
 با تاریکی هوا هم باید احتیاط کامل را رعایت می کردیم و هم درنهایت سکوت گام برمی داشتیم تمام تلاشمان این بود که قبل از روشن شدن هوا و هم زمان با یگان های دیگر به سایت موشکی برسیم لذا بیشتر راه می رفتیم و کمتر استراحت، با عرقی که از سروصورتمان در اثر راه رفتن می بارید سردی هوا را احساس نمی کردیم. در درست رفتن مسیر از بین آن همه تپه ها و شیارها و دره ها بعد از خداوند بزرگ که همیشه فریادرس فریاد خواهان است تنها امیدمان به راهنمای محلی بود که الحمدالله به گونه ای مسیر را انتخاب کرد که نسبت به یگان های دیگر در کمترین زمان، یعنی حدود 4 صبح حوالی سایت رسیدیم و با خواندن رمز عملیات و دستور آغاز حمله اولین گروهانی که از گردان بالا به خط دشمن زد و صدای تکبیرشان فضا را پر کرد گروهان سید جمشید بود.
 شاید به خاطر این بود که او در چنین مواقعی سر از پا نمی شناخت چنان که گویی ازخودبی خود می شد زیرا در ابتدا نیروهایش قرار می گرفت و بی محابا به سوی دشمن می تاخت آن شب نیز با شعارهایی که سر می داد و رجزهایی که بر زبانش جاری می شد روحیه نیروهایش را دوچندان می کرد به حمدالله در دقایق اول مقاومت دشمن فروریخت و خط مقدم به دست رزمندگان اسلام افتاد تمام نیروهای دشمن تا ساعت 4 صبح به اسارت نیروهای خودی درآمدند و در همان جا پرچم فتح بر فراز سایت برافراشته شد.
از هر چیز زیباتر این بود که در آن لحظات عرفانی صدای اذان و نماز سلحشوران بسیجی زینت بخش فتحی بزرگ شد. وقتی خبر فتح سایت به عراقی هایی که در جبهه های دیگر مستقر بودند، احساس کردند که عقبه شان بسته و محاصره شده اند گروه گروه شروع به عقب نشینی کردند. سید که گروهان جناح چپ محدودهٔ گردان بلال لشکر 7 ولیعصر (ع) را در اختیار داشت با شور و شوق خود را آماده هرگونه درگیری می کرد حدود ساعت 10 صبح صدای سید در بی سیم پیچید و خبر از 25 دستگاه تانک دشمن را می داد که به طرف ما در حال حرکت بودند و از آرایش آن ها معلوم بود خود را آماده پاتک می کنند.

پاهایم در فتح المبین جا ماند

در حال جابجایی نیروها بودم؛ که ناگهان با صدای انفجار خمپاره ای در یک متری ام زمین و زمان تیره وتار شد از شدت موج انفجار چندین متر به هوا پرتاب شدم و با ضرب زیادی به زمین خوردم تمام بدنم درد می کرد اما نگرانی ام برای نیروها بود خواستم بلافاصله از زمین بلند شوم که دیدم نمی توانم.
حالا دیگر گردوخاک و دود حاصل از انفجار هم خوابیده بود. به اطرافم نگاه کردم ناگهان پای راستم را چندمتر آن طرف تر دیدم نگاهی به خودم کردم دیدم هر دوپایم از بالای زانو قطع شده است.
سرم را به زمین گذاشتم و چشم هایم را بستم و به طمع فوز عظیم شهادت ذکر شریف شهادتین را بر زبانم جاری کردم؛ و دیگر هیچ چیزی متوجه نشدم.
بعد از مدتی بااحساس درد و سوزش در همه جای بدنم به خصوص پاها به هوش آمدم. رزمندگان مرامنتقل کرده بودند. امدادگران مشغول پانسمان زخم ها و بستن پاهایم بودند.
به سرعت به اهواز منتقل شدم. ازآنجا به تهران در بیمارستان امام خمینی (ره) منتقل شدم.
بعد از پذیرش سریع به اتاق عمل بردندم.
نمی دانم چقدر طول کشید تا به هوش آمدم اما اولین کاری که کردم پاهایم را لمس کردم هیچ کدامشان نبود.
افکار مختلفی به ذهنم رجوع کرد اما درنهایت خدای را سپاس گفتم که این قربانی را از من پذیرفت.
روحیه خوبی داشتم از طریق بیمارستان خانواده ام را خبر کرده بودند قبل از آمدنشان دو تا بالش به جای پاهایم گذاشتم مادر و برادران و خواهرم آمدند اما کسی متوجه قطع شدن پاهایم نشد.
فقط زخم های روی صورت و دست هایم را دیدند و تصور کردند همین جراحات سطحی را دارم و برای همین کلی سربه سرم گذاشتند.
اما فردا که به ملاقاتم آمدند مادرم خواست پایم را ماساژ بدهد که متوجه بالش ها شد و چقدر اشک ریخت. جالب است همه ناراحت و غمگین بودند و.به آرامی گریه می کردند و من آن ها را دلداری می دادم و آرامشان می کردم.

زندگی ادامه دارد

ازاینجا زندگی جانبازی من شروع شد. یک سال با پاهای مصنوعی راه رفتم اما چون از بالاترین نقطه پاهایم قطع شده بود و اذیت می شدم دیگر ویلچر نشین شدم.
امید به زندگی و خدمت درراه خدا شور و حالم را برگرداند. در سال ۶۳ ازدواج کردم که حاصل آن سه فرزند شد.
حالا باید سلاحم را تبدیل به قلم می کردم پس با توکل به خدا در سال ۶۶ وارد دانشگاه شهید بهشتی شدم و در رشته زمین شناسی تحصیل کردم و سال ۷۰ فارغ التحصیل شدم. در سال ۷۳ هم از سپاه پاسداران با کوله باری از خاطرات و تجربه بازنشسته شدم.

ادامه مطلب

نوشته شده در : دوشنبه 16 فروردین 1395  ساعت :12:37 ب.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

وصیت نامه مدافع حرم ، شهید علی عسگری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انالله و انا الیه راجعون

حسبی الله و نعم الوکیل و نعم النصیر ماشاالله لا حول ولا قوت الا به الله العلی العظیم توکلت علی الحی الذی لا یموت الحمدولله الذی لم یتخذ صاحبة ولا ولدا ولم یکن له شریک فی الملک ولم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرا.

من علی عسگری فرزند بهروز پس از سپاس خداوند عزوجل و نثار درود بر محمد و آل محمد شهادت میدهم که خدایی به جز خدای یگانه نیست شهادت می دهم که محمد (ص) پیامبر و آخرین فرستاده خداست شهادت می دهم که قرآن کتاب آسمانی و دستور زندگی من بود شهادت می دهم که علی (ع) که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد مولا و ولی من بود.

اما اکنون که این وصیتنامه را می‌خوانید نمی‌دانم که خداوند مرگم را چگونه رقم زده است ولی تمام آرزویم و تلاش شبانه روزی ام بر این بوده که شامل آیه شهدا عند ربهم یرزقون باشم اما خدا می داند که برای شامل شدن بر این آرزو با تمام توان تلاش کرده ام، امید است که خداوند قبولم کرده باشد.

برادران و خواهران آیا نشنیده اید که رسول الله فرمود: هرکس ندای فریادخواهی مسلمانی را بشنود و به کمک او نشتابد مسلمان نیست؟ آیا ندای فریادخواهی ملتهای مظلوم و مسلمان را نمی شنوید؟شاید تصور کنید که می‌گویم بیشتر از توان خود را هزینه کنید اما آیا به کمترین میزان نیز که حفظ حرمت و ابهت انقلاب و مملکتمان می باشد نمی توانید هزینه کنید؟ آیا اگر مقداری از مایحتاج زندگی بر ما کاسته شد باید سراسیمه شده به جان هم بیفتیم؟

عزیزانم راه را غلط نروید راه همان است که رهبر فرزانه انقلاب حضرت آیة العظمی امام خامنه ای مارا بر آن هدایت می کند هوشیار باشید که دشمن ریشه مارا هدف گرفته، چشم دشمن را هدف بگیرید.

 بنده همیشه آرزو داشتم که در زمان سیدالشهدا بودم و در رکابش جهاد میکردم اما دیدم الان هم فرق با آن زمان نمی کند شیعیان در سرزمین شام در ظلم و ستم هستند حتی بارگاه احیاگر عاشورا حضرت زینب کبری مورد تعرض لشکر کفر واقع شده الان که این وصیتنامه را می خوانید امیدوارم حضرت زینب مرا به عنوان پاسدار حرمت بارگاه مبارکش و مدافع شیعیان مظلومش پذیرفته باشد.

برادران و خواهران به شما وصیت می کنم از رهنمودهای رهبر والا مقام و فرزانه امام خامنه ای راه را بجویید. برای مادیات زیاد خودرا به زحمت نیندازید و قدری به فکر آخرت باشید این مشکلات به قول مرجع عالی قدر آیت الله بهجت که روحش قرین رحمت خدا باد گرفتاری های قبل از ظهور امام زمان برای مسلمانان میباشد.

عزیزانم اندکی صبر، سحر نزدیک است. اما همشهریان گرامی دوستان و آشنایان و اقوام در این مدت در زندگی فراز و نشیبهای زیادی کشیده ام که غالبا بر اساس بعضی سوء تفاهم هایی بوده که بعضی عزیزانم مرتکب شده اند، همه شما را حلال میکنم اما تعدادی از شما نیز بر گردن من حق داشتید، با تمام توان و امکان تلاش کردم که رضایت شما حاصل شود و به نظر خودم توانستم بیشتر دین ها را ادا کنم و رضایت حاصل کنم اما آنهایی که بر گردن من حق دارند به یگانگی خدا سوگندتان می دهم که یا حلالم کنید یا از پدر و برادرانم بخواهید تا جبران کنند چون من قصدم بدی نبوده که دینی بر گردنم باشد.

 وجودتان را شامل این حدیث کنید که می فرماید در روز قیامت منادی فریاد می زند کسانی که از خدا طلبکار هستند برخیزند، تعدادی از مردم بر می خیزند از آنها سوال می شود که شما چکار کرده اید که از خداوند طلبکارید؟ می گویند :ما بندگانش را بخاطر خدا حلال کردیم و اکنون از خدا طلبکاریم.

اما پدر و مادر عزیزم اگر خونم در راه خدا ریخته شد اندوهگین نباشید، شادی کنید که این آرزوی اولیای خدا بود آیا نه این است که همه دیر یا زود خواهند رفت؟ پس فقط صبر کنید و به یاد اهل بیت سید الشهدا سوگواری کنید و در آمرزش من هم دعا کنید والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

 

 

علی عسگری.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در : دوشنبه 16 فروردین 1395  ساعت :12:35 ب.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

«مسافر» و «رضی» پرکشیدند + عکس

«مسافر» و «رضی» پرکشیدند + عکس

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهیدان مدافع حرم سعید مسافر و جمال رضی روز گذشته به همراه تعدادی از رزمندگان حزب‌الله در حلب به شهادت رسیدند.
 
با شهادت جمال رضی از آستانه و سعید مسافر از صومعه سرا تعداد شهدای گیلانی مدافع حرم به یازده تن رسید. - See more at: http://gilnegah.ir/38113/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%B3/#sthash.Uq0VZWOR.dpuf
با شهادت جمال رضی از آستانه و سعید مسافر از صومعه سرا، تعداد شهدای گیلانی مدافع حرم به یازده تن رسید.

معاون هماهنگ کننده سپاه قدس گیلان گفت: شهیدان سعید مسافر و جمال رضی در حین عملیات مستشاری در سوریه به خیل مدافعان حرم حضرت زینب(س) پیوستند.

سرهنگ عباس بایرامی گفت: شهیدان سعید مسافر و جمال رضی در حین عملیات مستشاری در شهر حلب سوریه به خیل مدافعان حرم حضرت زینب(س) پیوستند.

وی با بیان اینکه این دو شهید بزرگوار از رزمندگان و پاسداران تیپ عملیاتی میرزاکوچک خان بودند تصریح کرد: شهید سعید مسافر 30 ساله و جمال رضی 35 ساله بود.

معاون هماهنگ کننده سپاه قدس گیلان خاطرنشان کرد: پس از انتقال پیکر مطهر شهدا به کشور مراسم تشییع و تدفین از سوی سپاه قدس استان گیلان اعلام خواهد شد.


 

«مسافر» و «رضی» پرکشیدند+عکس
 

«مسافر» و «رضی» پرکشیدند+عکس

ادامه مطلب

نوشته شده در : دوشنبه 16 فروردین 1395  ساعت :12:33 ب.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

اتل متل شهادت

 

اتل متل شهادت


شعری زیبا از زنده یاد ابوالفضل سپهر / اتل متل گم شدم تو این جاده باریک / دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریکراه من از تو دوره گم شده این بی زبون / دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون


اتل متل شهادت

اتل متل گم شدم تو این جاده باریک دنبال تو میگردم تو این مسیر تاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون

دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش مرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام

برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده

 قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم

دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه

بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟

باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟

یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟

چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟

تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟

جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست

حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست

کجا رفته دینتون؟ چند از شما خریدن

که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن

به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی، از شرم

میگی کاری نکرد که .... تازه استاد، دمت گرم!

دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه

به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه

یه دفعه چی شد خدا؟ که دلهامون جدا شد

یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟

چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون

 که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون

شاید برای اینه ، که چشمامون رو بستیم

یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم

دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن

اونایی که استاد چرندیات مفتن

بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده

نگفته های قبلی حالا شده یه عقده

 آرزوهای ما شد همش خیالات خام

تو این کویر فقط من، یک آرزو رو میخوام

همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده

همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده

آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت

کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادت

ادامه مطلب

نوشته شده در : شنبه 19 دی 1394  ساعت :10:06 ق.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

جانبازی مردان خدا

جــانا هنــراهــل وفـــا را مـــبرازیـاد  
 

جـان بازی مردان خـدا را مبرازیـاد

آییــن جـوانمــردی شــیرا ن سلـحشـور

 
 

سرها ی زتن مانده جدا را مبرازیاد

هــان ! جـاذبــه کــاذب نفســت نفــریبـد

 
 

خـون خاطره کرب وبلا را مبرازیـاد

بـا زاغ و زغـن یار مشــو جیفــه میـندوز

 
 

عنقا شو و تشریف هما را مبر از یـاد

آن عهد که در جبــهه ببـستیم نگـه دار

 
 

پیمان مشکن رسـم وفا را مبراز یـاد

دیــن را بـدل نـــاز مـکن از پـی دینــار

 
 

همـت کـن و آییــن ولا را مبراز یـاد

آنجـا که شهیـدان همگی شاهد عشقنـد

 
 

جـوشیـدن خون شهـدا را مبرازیــاد

ده روزه عـمرتو فسـون است و فسـانه

 
 

دردار فـنــا مـلـک بقـا را مبر از یــاد

افکنـد عـدو درسـر هـر راه دو صـد دام

 
 

حیلتـگری خصــم  دغـا را مبرازیــاد

امـروز بــود جـنگ تو درعـرصـه فرهنـگ  
 

ای مـرد دراین عرصـه خـدا را مبـرازیـاد

ای شاهد ازجبهه سخن گوی و شـهیدان

 
 

حق نمـک و صحبت ما را مبرازیــاد

 

ادامه مطلب

نوشته شده در : شنبه 19 دی 1394  ساعت :10:06 ق.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

پاسدار مرز عشق

 

پاسدار مرز عشق

 

جانبازی مردان خدا

 

پاســدارمــرزعشـق و بـاورم

 
 

با خــدا در جبـهه ها همســنگرم

از امــامـم عاشـقـی آمــوختــم

 
 

جبـهه در جبهه به یادش سوختم

از تبـــار فتــح ســـرخ  خیـبـــرم

 
 

راز رمــز یا عـلــی در  سنـگـرم

اوج سبزم نقطه ای بی انتهاست

 
 

رد پایم جـاودان در جبـهه هـاست

از  کنــار  لالــه ها بر گشــته ام

 
 

از طـــواف کــــربـلا  برگشــته ام

ترکـش خمپــاره مانـده بر تنـم

 
 

عطـر  ایـمان  می دهـد پیراهنــم

داغ یک صحـرا شقایق د یـده ام

 
 

کـــربلا را بارهــــا فـهمیــده ام

دستهایم پشت سنگر مانده است

 
 

روی دوشم زخم خنجرمانده است

مـادرم مـی گـفت : بایـد مـرد بـود

 
 

با امـام عـاشـقــان هـمــدرد بــود

مادرم می گفت : جبهه کربلاسـت

 
 

جــنگ با صــدام فرمـان خداســت

بار دیگــرنخــل دیــن پربــارشـد

 
 

کـــربلا درکــــربلا تکــرارشـــد

نخـلهـای تشــنه پرپرمـی زدنــد

 
 

در فـراق دوسـت بر سـر می زدند

راهشان یک راه بی بر گشت بود

 
 

راز دار گـریه‌ هاشـان دشـت بـود

ناگهان در خون شناورمی شدند

 
 

سیـنه سرخا بی که پرپرمی شدند

ای بـرادر جبــهه هـا را یــاد کــن

 
 

بــار دیگـــر عشـق را فریـــاد کــن

نهضـت ما نهضـت روح خداسـت

 
 

امتــداد خــط ســرخ کــربــلاســت

ما پراز فــریادعشــق و غیرتیم

 
 

مـــردایــمان مــرد رزم وهمــتیـم

 

ادامه مطلب

نوشته شده در : شنبه 19 دی 1394  ساعت :10:05 ق.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

دفتر آغشته به خون شهید 15ساله

دفتر آغشته به خون شهید 15ساله

 


در برگی از دفتر شعر شهید نوجوان «مهرداد زمانی» که به خونش آغشته شده، آمده است: هجرت نمودند عاشقان زدنیا/ جانان پسندیدند، زجان گذشتند/ احلی من العسل شعار آنهاست/رفتند ولی کرب و بلا ندیدند

 


دفتر آغشته به خون شهید 15ساله

شهید «مهرداد زمانی» 13 ساله بود که به جبهه رفت؛ وی در عملیات‌های متعدد جنوب حضور داشت تا اینکه ساعت 4:7 دقیقه بامداد 21 دی ماه 1365 در عملیات «کربلای 5» در منطقه بوارین در آغوش برادرش به شهادت رسید و عاشورایی دیگر آفرید.

شعر زیر توسط شهید زمانی در 15 سالگی‌اش سروده شده و در زمان شهادت، صفحه‌ای که این شعر بر آن نقش بسته به خون پاک سراینده‌اش آغشته شد.

 

 

 

یاران روز وداع آخرین است

 
 

کرب‌و بلا از بهر ما غمین است

گردان پیروز امام سجاد (ع)

 
 

در جبهه‌ها حماسه آفرین است

یاران روز وصال ما همین است

 
 

وصل به یار حق که بهترین است

هجرت نمودند عاشقان ز دنیا

 
 

جانان پسندیدند، ز جان گذشتند

احلی من العسل شعار آنهاست

 
 

رفتند ولی کرب و بلا ندیدند

ای راهیان مرقد حسینی

 
 

فرمان رسیده از امام خمینی

گیرید سلاح خود به دوش عزیزان

 
 

چون او ولی حق مسلمین است

اطاعت از روح خدا چنین است

 
 

زیرا شهادت با گذشت قرین است

کسب حلالیت نما ز یاران

 
 

امروز شده روز وداع و هجران

احلی من العسل شعار آنهاست / رفتند ولی کرب و بلا ندیدند

 شهید «مهرداد زمانی

*******

 

من همان سرباز در گهواره‌ام

 
 

که چنین فرمود رهبر درباره‌ام

سربازانم در کوچه و بازی‌اند

 
 

فردا هم در صف جانبازی‌اند

چه غمی دارم خریدارم خداست

 
 

حافظ و معین و نگهدارم خداست

می‌روم تا با خدا سودا کنم

 
 

فتح کربلا با خون امضا کنم

 

ادامه مطلب

نوشته شده در : شنبه 19 دی 1394  ساعت :10:04 ق.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

ای دست هایت آرزوی دست هایم

ای دست هایت آرزوی دست هایم   

 

ای دست هایت آرزوی دست هایم

 

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی

بابای مفقودالاثر، بابای زخمی

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر

پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

گیرم پدر یک آدم فرضیست ، باشد

تا کی فشار خون مادر بیست باشد؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!

خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیرودار قاب رد شو

از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش

ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش

شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی؟!

جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است

ای دست هایت آرزوی دست هایم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم بابای معلوم الاثر باش

 

ادامه مطلب

نوشته شده در : شنبه 19 دی 1394  ساعت :10:01 ق.ظ   |   توسط :خادم الشهداء نظرات (0)

تعداد صفحات : 14   12345678910>

درباره ما

بایگانی

آمار بازدیدها

  • کل بازديد : 3585
  • تعداد کل مطالب : 136
  • تعداد کل نظرات : 1
  • تاریخ ایجاد وبلاگ : پنج شنبه 18 تیر 1394 

تماس با ما

پست الکترونيکي :
وب سایت :

خبرنامه